فرماندار بعد از سکوت کوتاهی به شافعی میگوید: چند ساعت دیگر همین جا بیا تا بهر وسیله ای توصیه فرماندار مکه را در باره شما به مالک برسانیم،بهر حال خدا کند کار تو انجام یابد.شافعی بعد از عصر همان روز همراه فرماندار و جمع دیگر سوار برمرکبها بسوی منزل مالک بن انس راه افتادند .منزل امام مالک در شمال غربی مدینه،در منطقه عقیق واقع شده وچهار کیلومتر از شهر دوربود،در طوا راه اوضاع زندگی امام مالک و رابطه او را با حکومت از یکی از ملازمان فرماندار سوال کرد واو چنین جواب داد:امام مالک از حیث ورع وتقواواخلاص، واز حیث صلابت ومقاومت در راه حراست از احکام دین مبین اسلام و از حیث بالا بردن مقام علم و فقاهت در این عصر بی نظیری ندارد،امام مالک سیزده دوره از حکومتهای اموی و عباسی را تا حال دیده است.در این هنگام فرماندار در مقابل ساختمان نسبتا مجللی از اسبش پیاده شد و شافعی نگاه کرد دید بز پیشانی دروازه آن (ماشاالله) نوشته شده بود، و فهمید که منزل امام مالک است غلامان اسب ها رادورتر برده و شافعی و فرماندار وجند نفر از ملازمانش به دروازه نزدیک شدند و یکی از ملازمان در زد،کنیز سیاه پوستی در را باز کرد،فرماندار به کنیز گفت باایشان عرض کن نامه فرماندار مکه را در باره مطلب مهمی برایشان آوردم.کنیز به داخل ساختمان برگشت و پس از مدتی در حالیکه یک صندلی با خود داشت بیرون آمد و صندلی را در خارج ساختمان دو دروازه گذاشت و لحظاتی بعد،امام مالک با شکوه و ابهت ومتانت عجیبی در برابر چشمان آنان ظاهر گردید، وبرآن صندلی نشست، عالمی هفتاد و سه ساله با چهره سفید و زیبا و قامت بلند و عمامه زیبایی برسر و پیراهن و قبایی از پارچه های بسیار قیمتی در بر و بالای آنها جبه نفیسی از پارچه بسیار گرانبها پوشیده ،انگشتری نقره در انگشت و بوی معطر لباسهایش به مشام میرسید،و بخوبی نشان میداد که رهبر مکتب حدیث وفقه میباشد .فرماندار نامه فرماندار مکه را باو تقدیم داشت و امام مالک نامه را خواند تا به آنجا رسید (حامل نامه محمد بن ادریس شافعی طالب علم است و برای تعلم بمحضر آن جناب مشتاق است تمنا دارم که درس ... دراین لحظه شافعی چند قدم جلوتر رفت و ضمن معرفی و توصیه نامه استادش مسلم بن خالد زنجی به امام مالک گفت :خدا خیر و نیکی را به تو عطا فرماید،من فرد قریشی و مطلبی هستم ووضع وحال من چنین است وچنان وبرای تعلم حدیث از مکه مشتاقانه به محضر تو شتافته ام.امام مالک تحت تاثیر بیانات شیوا و رقت بار شافعی،یا توصیه نامه مفتی اعظم شهر مکه مسلم بن خالد زنجی یا سیمای فراست آمیز شافعی،رنگ و لحن کلماتش بکلی تغییر کرد و در حالیکه به پیشانی شافعی چشم دوخته بود (گویی خطوط اسرار آمیزی را در باره آینده این جوان بیست ساله مطلبی مطالعه میکرد) خطاب به او گفت :ای محمد کاملا" مواظب خود باش و از تمام گناهان پرهیز نما ،وتقوا از خدا را پیشه خود کن،پایه بلندی از علم و فقاهت در انتظار توست، ودر پاسخ تقاضایت نعم و کرامه با کمال احترام با در خواست تو موافقت میکنم، فردا به مسجد پیامبر (ص) بیا.فردای آن روز شافعی به مسجد پیامبر (ص) می آید، ومی بیند در کنار روضه شریفه حلقه وسیع درس حدیث دایر و صدای امام مالک در فضای مسجد طنین اندازست.سپس چند قدم جلوتر رفته، تا امام مالک او را می بیند و به نزد خویش میخواند و فریاد برمی آورد، کسی نسخه موطای خود را برای این جوان مطلبی بیاورد، شافعی بخاطر رعایت ادب کتاب را در دست میگیرد ولی آنرا باز نمیکند، و چند حدیث موطا را از حفظ میخواند و خاموش میشود وامام مالک در حالیکه از قدرت حافظه و حسن تلفظ و اعراب او بشگفت آمده است بار دیگر باو میگوید بخوانید و شافعی تا بیست وپنچ حدیث از موطا را از حفظ و با اسناد ویژه خودشان میخواند و در آخر سند هر حدیثی مانند امام مالک میگوید:از صاحب این مرقد (اشاره به روضه شریفه) شنیده است که....) ودر حالیکه تمام افراد این حلقه وسیع با تعجب باو نگاه میکنند صدای تحسین و آفرین امام با این عبارت: اگر تنها یکنفر موفق به نیل مقام والایی بشود، همین جوان خواهد بود .شافعی همان روز، و روزهاو هفته ها و ماههای بعد مانند بقیه شاگردان ملازم حلقه درس حدیث و فقه امام مالک است وبا شور و اشتیاق بسیار به بیانات استادش گوش میدهد وبا بقیه شاگردان این دو فرق را نیز دارد،یکی اینکه امام مالک هزینه زندگی او را استثناء تقبل کرده و در همه ساعات شب وروز جز ساعتهای خواب و استراحت در خدمت استادش میباشد و در تمام وقت از علم و فضل و بیانات او استفاده میکند،ودیگر اینکه،در حلقه درس بصورت استاد یار استادش زا کمک میکند،گاهی بجای او حدیث موطا را میخواند و گاهی حلقه را خود اداره مینماید،واین استاد و شاگرد روز بروز بیشتر در دل یکدیگر جامیگیرند و محبت استاد بجایی میرسد که میگوید: هیچ قریشی با فهم وبا فراست تراز این جوان به نزد من نیامده است، مالک ستاره آسمان معارف و علوم بشمار می آید.شافعی مدت هشت مام در محضر امام مالک سر گرم فرا گرفتن تفسیر آیه ها و احادیث و استنباط احکام اسلامی میشود،واین مدت هر چند از لحاظ کمی زمان زیادی نیست ولی از نظر کیفی و شور واشتیاق شافعی و حضور دایمی و تمام وقت او در محضر این استاد مهربان، به اندازه چندین سال جای استفاده وسبب فیض یابی او گردید و در همین مدت توانست از مقام یک مفتی که در مکه ودر محضر مسلم بن خالد زنجی به آن نایل آمده بود،به مقام مجتهد در فتوا در چهار چوپ مذهب امام مالک،همطراز عبدالرحمن بن قاسم و عبدالله بن وهب اصحاب امام مالک و هم پایه ابو یوسف ومحمد بن حسن اصحاب ابوحنیفه در کوفه وبغداد،واصل گردد، و آمادگی یافته بود که دوره چهارم تحصیلات و گردش علمی خود را برای نیل به مقام مجتهد در مذهب امام مالک،آغاز کند،اما ناگاه یاد مادر و خاطره های ام القری(مکه) وی را از هر تلاشی باز داشت وبعنوان دیدنی و دیدار وی را بسوی مکه جذب نمود.همانگونه که در فصلهای سابق گفتیم شافعی آنگاه که به مدینه آمد دوره تخصص در ادبیات عرب را در میان قبایل هذیل و دوره افتا و تدریس فقه و تفسیر را در مکه ودر محضر مسلم بن خالد زنجی گذارنده بود،و دوره مجتهدی در مذهب را آغاز نمود،که در این هنگام یاد مادر و هوای مکه وطواف کهبه و شور دیدار مقام و زمزم و کوه نور وثور و مزار معلاه وی را برای مراجعت موقتی به مکه مصمم کردو پس از کسب اجازه از امام مالک رهسپار دار و دیار خود گردید،راه بسی دراز و رنج سفر در ریگزارهای حجاز نیز خیلی زیاد است، اما چون شافعی شیفته علم است و با کوله باری از علم و دانش به آغوش مادرش وبه مکه می شتابد، کمتر مشقت این سفر را احساس میکند وپیش از حد انتظار نیز به شهر مکه و به در خانه اش در محله (بنیه) میرسد ،ومادرش (فاطمه) او را به گرمی در آغوش میگیرد و مادر داغ دیده فذزند غربت چشیده با دیدار یکدیگر همه رنج و درد و مشقتها را فراموش میکنندوساعتهای از شب و روز باهم می نشینند و گرم صحبت وگفتگو هستند،(فاطمه) مادر پر فراست و دارای علم و فضیلت، ضمن نصایح دلسوزانه فرزند برومندشش را به بالا بردن هر چه بیشتر سطح علمی و آگاهی خویش تشویق میکند ومزایای تفوق علمی را به یاد او می آورد و شافعی پس از استماع نصایح و توصیه های مادرش وابراز اطاعت از آنهابحثهای شیرین و احیانا عبرت انگیز و مشاهدات شگفت آور این مسافرت علمی را برای مادرش بیان می کند.شافعی به مادرش میگوید باید به مدینه بر گردم وبرای ادامه تحصیل از مدینه یه کوفه و به شمال عراق و برخی از شهرهای شام میروم.فردا آن روز شافعی با کمکی که مصعب زبیری (دانشمند و معتمد شهر مکه) باو کرده یود روانه مدینه گردید وبعد از ورود به مدینه و چند روز رفع خستگی تصمیم گرفت در جهت اعتلای سطح آگاهی خویش به محل سومین مکتب جهان اسلام(یعنی مکتی اهل رای در کوفه) برود،توضیح اینکه در آن روزگار در جهان اسلام سه مکتب وجود داشت (مکتب اهل تفسیر در مکه،ومکتب اهل حدیث در مدینه،ومکتب اهل رای در کوفه و بغداد).البته جز خدا کسی نمیدانست که آن نابغه محمد بن ادریس شافعی خواهد بود که معلومات مکتب اهل تفسیر را در مکه و مراحلی از معلومات مکتب اهل حدیث را در مدینه کسب کرده و اینک برای کسب معلومات اهل رای تصمیم گرفته به کوفه برود.شافعی در یکی از ماههای سال172 تصمیم خود را با استادش در میان نهاد واز او اجازه خواست برای کسب معلومات اهل رای و اندوختن معارف اسلامی مدتی به کوفه و شمال عراق و برخی از شهرهای شام برود آنگاه به مدینه و بخدمت امام مالک برگردد و چندین سال در محضر او به کسب بقیه معلومات مکتب اهل حدیث اشتغال ورزدامام مالک با کمال میل شافعی را برای این سفر تحصیلی مجاز نمود، و توشه سفرش را به او داد و تا قبرستان بقیع او را بدرقه کرد، شافعی با تشکر و قدر دانی از استادش خدا حافظی کرد و همراه حجاج ،بسوی کوفه رهسپار گردید،وبعد از بیست وچهار شبانه روز تحمل رنج و مشقت این سفر در کنار شهر کوفه از کاروان جدا گشت و راهی مسجد جامع شهر گردید ودقایقی که شافعی خیابانها و کوچه های این شهر را بسوی مسجد می پیماید، ما سیمای تاریخی و فرهنگی این شهر را نظاره میکنیم: اینجا شهرکوفه است و مانند شهر بصره ازبناهای فاروق اعظم (رض) است روزگاری این دو شهر مهمترین پایگاه بسیچ نیروی جنگهای رهایی بخش اسلام بودند و هزاران ستون مجاهد سواره نظام از این دو پایگاه به میدان جنگهای حق علیه باطل می شتافتند و پایگاه شهر کوفه از اهمیت بیشتری نیز برخوردار بود به همین جهت فاروق اعظم(رض) کوفه را کله اسلام و جمجمه عرب و خزانه ایمان ونیزه خدا نام نهاد وحضرت علی مرتضی (رض) نیز کوفه را شمیر خدا و جمجمه اسلام مینامید و از سال 35 هجری بمدت پنچ سال این شهر را مقر خلافت خود و مرکز حکومت جهان اسلام قرار داد، هرچند نام کوفه بعدها یاد آور دو خاطره بسیار تلخ و ناگوار گردید: یکی خاطره شهادت حضرت علی مرتضی (رض) بوسیله ابن ملجم مرادی،در محراب مسجد جامع این شهر و دیگری خاطره ناگوار پیمان شکنی اهل این شهر نسبت به امام حسین بن علی (رض) که به شهید شدن او بدست سپاهان ابن زیاد منجر گردید،ودر اواخر قرن اول ودر قرن دوم شهرهای کوفه و بصره مهمترین نیروگاه تنویر افکار جهت درک اصول وفروع دین اسلام بودند،اینک شافعی بمسجد کوفه وار گشته،و خاطرات این مسجددر دل او زنده شده اند، وامام ابو حنیفه (م-150) وعلمای دیگر که هریک از آنها صدها دانشمند فقیه را تحویل جامعه بزرگ اسلامی داده اند. شافعی قصد ملاقات محمد بن حسن را دارد او علاوه براینکه دومین جانشین امام ابو حنیفه و دومین رهبر مکتب اهل رای است،روایت کننده کتاب (رد مذهب اهل مدینه) نیز میباشد این کتاب را امام ابو حنیفه رهبر فقه عراقی در رد فقه حجازیها نوشته است، وشاید هدف مسافرت شافعی به کوفه علاوه برکسب معارف واطلاعات عمیق از دلایل و مبانی اهل رای،دسترسی به این کتاب و نسخه گیری از آن بوده،وشایداستادش امام مالک نیز که در شرایط تحصیلات نیمه تمام در مدینه، او برای تحصیل و تحقیق در کوفه اجازه داده وتوشه سفرش را نیز تهیه کرده ،این موضوع را باو توصیه کرده باشد، البته بیست وچند سال قبل بهنگام برگزاری مراسم حج چندین مرتبه امام مالک ابو حنیفه را (با تفاوت سنی هجده سال بیشتر از امام مالک)-ملاقات کرده ،ودر اکثر مسایل مورد اختلاف پس از بحث و استدلال وگفتگو، رهبر اهل حدیث تسلیم حقانیت استنباطهای رهبر مکتب اهل رای شده بود، بنابر این نوشتن رد فقه حجازیها بوسیله امام ابو حنیفه،به هیچ وجه نشانه دلگیری و عداوت بین این دو امام یا جنگ و دعوا و نزاع مکتبی و مذهبی نبوده است، بلکه یکنوع تحقیق و بررسی واصلاحی بوده که از راه دوستی و محبت و دلسوزی انجام گرفته است .محمد بن حسن جانشین دوم امام ابو حنیفه که مدت مدیدی شاگرد امام مالک نیز بوده، وقتی شافعی را در مسجد کوفه دید و ضمن گفتگوی کوتاه از اطلاعات و فراست وقدرت استباط او آگاهی یافت و نیز اطلاع پیدا کرد که شاگرد استاد پیشین او امام مالک است، با احترام زیاد او را بمنزل خود دعوت کرد و چندین ماه به گرمی ازاو پذیرائی بعمل آورد،وکتابهای مهم فقه مکتب اهل رای را بویژه کتاب رد مذهب اهل مدینه را در اختیار او قرار داد و شافعی در این مدت طولانی توانست از همه کتابهای مهم مکتب اهل رای نسخه برداری کند واز مطالعه این کتابها و توضیحات مفصل محمد بن حسن به همه دلایل و اسناد و مدارک فقه مکتب اهل رای و روش استدلال واستنباط آنها اطلاع پیدا کردودر جلسه بحث و مناظره فقهای شهر کوفه شرکت میکرد،شافعی مدتی مدید- وشاید بیش از یکسال -در شهر کوفه سر گرم کسب فیض در محضر محمد بن حسن و بقیه فضلا و علما وفقهای شهر ونسخه برداری از کتابهای مکتب اهل رای بود، ودر پایان این مدت تصمیم گرفت برای اعتلای بیشتر سطح معلومات خود به شمال عراق و برخی از شهرهای شام و فلسطین سفر کند و محمد بن حسن جانشین امام ابو حنیفه ودومین رهبر مکتب اهل رای با اهدای کیسه ای از دینار هزینه ادامه دارد....
تابستان سال یکصد و چهل و هفت هجری است که کاروان بزرگی از کنارقصبه (تباله) در سر زمین تهامه برسرراه یمن گذشته . پس از پیمودن وادی های لم یزرع حجاز بسوی سر زمین سبز و خرم شام وفلسطین رهسپار گشته است ودر طول این راه سحرگاهان و هنگام غروب در حالیکه صدای قهقه جوانان اسب سوار در فضا طنین انداز است. بازرگانان شتر سوار و سالخورده سر به جیب تفکر فرو برده و در اندیشه سود و زیان این مسافرت تجارتی مستغرق گشته اند .وافراد پیاده و انبان تهی نیز که اگثرا" خدمه کاروان واز خویشان بی بضاعت بازرگانان هستند.ودر کنار پیاده ها زن و شوهر جوانی بنام (فاطمه) و (ادریس) دیده میشوند که در میان این غوغا و سکوت وپچ پچ حرفها غالبه خاموش و در حال تفکر و گاهی نیز با همدیگر نجوا میکنند فاطمه چقدر تلخ و رنج آور است که از زادگاه خود و خویشان خویش دور میگردیم .ادریس واز اینها مهمتر از مکه و کوه حرا و ثور و از کعبه و مقام زمزم دور میشویم و شاید تا سالها سال بر نگردیم .و ناچار بودیم دار و دیار خود را پشت سر بگذاریم و رهسپار شام و فلسطین شویم زیرا در آمد ما در حجاز اینقدر ناچیز بود که زندگی بسیار ساده و قانعانه را نیز تامین نمیکرد.ادریس به فاطمه میگوید نگران نباش به خواست خدا در روستاها یا در شهرهای فلسطین کار مناسب و پر منفعتی را پیدا میکنیم و بعد از چند سال دیگر در حالیکه اندوخته کافی جهت کار بازرگانی بدست می آوریم به دیار خویش برمیگردیم ودر خیر و برکت و پیروزی و دور از سوز و گداز فقر و بی چیزی در جوار کعبه زندگی بسر می بریم .پنج سال از این نجواها گذشته و سال 152 هجری است .و کاروانی نظیر کاروان سابق اما این بار سر زمین های سبزو خرم فلسطین را پشت سر گذاشته و بسوی حجاز و مکه مکرمه در حال حرکت است و فاطمه همسر ادریس نیز در این کاروان است که بر شتر سوار و کودک دو ساله اش در جلو و توشه سفرش در خورجین و کیسه های درهم و دینار در جیب دارد ولی هاله ای از غم دور سرش را فرا گرفته و غبار افسردگی چهره اش را پوشانده است .اوبا تنها کودکی که یادگار شوهر عزیز و با وفایش بود که دو سال است متوفی گشته است و در عسقلان فلسطین بخاک سپرده شده است.و نگاه های معصومانه این کودک تمام خاطرها را در دل مادرداغدارش زنده میگرداند خاطره آن زمان که این کودک روز جمعه آخرین روز ماه رجب سال 150 هجری در قریه غزه متولد گردید .پدرش با چه شور و علاقه ای در هفتمین روز تولدش مراسم نام گذاری او را برگزار کرد.و بخاطر ابراز اخلاص و ایمان کامل به بزرگترین پیامبران خدا او را محمد نام نهاد و شاید بخاطر ابراز رعایت حال محمد بود که ادریس منزل خود را از روستای غزه به شهر عسقلان انتقال داد و مدت زیادی از تولد محمد و انتقال به عسقلان نگذشته بود که با کمال تاسف ادریس –شوهر مومن و با وفا و زحمتکش فاطمه – متوفی گردید و به سرای جاودانه شتافت و محمد و مادرش را در دیار غربت آواره و سراسیمه بجا گذاشت و فاطمه وقتی مشاهده کرد. شوهر سالم و جوانش ناگهان وفات نموده بسیار ترسید از اینکه او نیز ناگهان فوت کند و پسرش محمد براثر بی سر پرستی و بی کسی ناشناخته بماند و نسب مطلبی او نهنفته گردد و در نتیجه از سهم (ذوی القربی)محروم شود. به همین جهت وقتی محمد به سن دو سالگی رسید و آن اندازه رشد جسمی یافت که در مسافرت یک ماهه بین فلسطین و حجاز تلف نشود مادرش بخاطر جلوگیری از نهفته شدن نسبش وی را به حجاز وبمیان خویشانش یر میگرداند .اما جریان قضا و حکم قدر او را نه تنها بخاطرنسب بلکه برای رسیدن به (اوج حسب) نیز بمکه و به جوار کعبه بر گرداند.فاطمه محمد را به مکه برگرداند و خانه ای را در محله (بنیه) نزدیک شعب خیف- برای سکونت انتخاب نمود و پس از آنکه محمد رشد بیشتر جسمی یافت و بحد تمییز رسید مادرش او را به مکتب محله برد تا مانند برخی از همسالانش الفبا و صدا ها و علایم را بیاموزد و بتواند قرآن واحادیث و مطالب نوشته شده دیگر را بخواند و مرحله اول تحصیلات را پشت سر بگذارد. معلم مکتب محمد را پذیرفت ولی بعلت اینکه مادرش بضاعت مالی نداشت و در باره قرار داد شهریه با معلم بحثی نکرد. معلم نیز با حالتی از بی اعتنایی محمد را تحویل گرفت و او را- نه در حلقه درس- بلکه در حاشیه نشانید. و امکان استفاده او را از تدریس کمتر نمود
اماهوش و حافظه وتیز فهمی محمد به گونه ای بود که در خارج حلقه نیز بمجرد اینکه یک باردرس را می شنید کاملا" آنرا دریافت می نمود و بدرستی حفظ میکرد.وقادر به بازگو کردن آن بود. وقتی معلم از این حال آگاهی یافت وی را استادیار خود قرار داد.وقتی بخاطر ضرورتی از مکتب خارج می شد محمد را بجای خود می نشانید و همین کار استاد یاری را بعنوان شهریه برای وی بحساب می آورد.محمد در هفت سالگی علاوه بر سواد خواندن و نوشتن تمام قرآن را فرا گرفت و حفظ کرد و برای مرحله دوم تحصیلات آن زمان از مکتب خارج گردید و بمسجد رفت و در حلقه درسهای ادبیات شرکت نمود. تدریس در حلقه های مسجد کلا"مجانی بود و کسی از محمد مطالبه شهریه و حق التدریس نمیکرد.اما چون غالب مطالب درسی به یاد داشت نیازمند بود و محمد هم بضاعت خریدن کاغذ و دفتر را نداشت .ادامه تحصیلاتش درهمان آغاز به اشکال برخورد و حتی یکی از فامیل هایش باو توصیه کرد کاری را بدست آورد.ودر چنین شرایطی ادامه تحصیلاتش امکان ندارد.اما محمد بر اثرعلاقه شدید به کسب معلومات و ارتقای سطح آگاهی خود این توصیه را بکلی رد کرد.و مشکل کاغذ را نیز از این راهها حل نمود که در محیط دوایر دولتی کاغذ پاره ها و اوراقی را که فقط یک روی آن نوشته شده بودجمع آوری میکرد و همچنین در کنارشهر و محیط خرابه ها پاره سنگ های صاف و هموار و قطعات سفالین را جمع میکرد و مطالب درسی را بر روی آنها یاد داشت می نمود تا آنجا که چند خم بزرگ مملو از پاره سنگ ها و سفالین ها در گوشه منزل محمد دیده می شد و مادرش در نهایت محبت و علاقه از این خم ها-که بمنزله قفسه های کتابخانه محمد بودند- نگهداری میکرد .فاطمه مادر محمد در میان مردم مکه به ذکاوت ودرک وفراست و اطلاع دقیق از احکام دینی معروف شده بود و مخصوصا بعد از این واقعه که مادر محمد ومادر بشرمریسی همراه مردی برای ادای شهادتی بحضور قاضی شهر مکه دعوت شدند ووقتی قاضی دستور داد که بهنگام ادای شهادت آن دو زن بکلی از یکدیگر جدا و دور شوند.مادر محمد از این دستور قاضی شدیدا"انتقاد کرد وگفت طبق صریح آیه282 سوره بقره- حکمت وجود دو زن بجای یک مرد برای ادای شهادت این است که اکر یکی از آنها چیزی فراموش کرده بود دیگری بیادش بیاورد پس چکونه تو مارا ازیکدیگر جدا میکنی؟قاضی تسلیم صحبت استد لال واستنباط او شد.ودستور خود را پس گرفت.ولی فاطمه با وجود اینهمه درک و فراست و تیز فهمی باز در حل برخی از مشکلات فقهی از نهایت تیز هوشی و فراست پسرش محمد استفاده میکرد .محمد با آن تیز هوشی و فراست و هوش سرشاری که داشت در مدت سه سال تمام مواد درس ادبیات حلقه های مسجد را که شامل اشعار و امثال و اخبار حوادث گذشته عرب (ایام عرب) و تاریخ رجال و انساب و موطای حدیث بود فرا گرفت و برای ارتقای سطح آگاهی خویش و فرا گرفتن و زبان اصیل عرب بمیان قبایل صحرا نشین و بویژه قبیله (هذیل) رفت تا درسهای ادبیات را که در شهر و از روی نوشته ها خوانده بود درستی آنها را در آزمایشگاه های صحرا تجربه کند و معلومات خالص و دست اول و عاری از ناخالصی های ادبیات شهری را بدست آورد و سالهای سال در میان قبایل چادر نشین و بیشتر در میان قبیله هذیل بسر برد.ایلات و عشایر قبیله هذیل از شهر مکه زیاد دور نبودند و بیش از هر قبیله دیگری بحفظ اصالتهای قومی وویژگیهای ملی عرب پابند بودند و بهنگام حمله سپاه ابرهه در عام فیل با تمام توانایی خویش از حریم کعبه معظمه دفاع نمودند.محمد پسر ادریس تمام فصلهای سال در میان قبایل چادر نشین بسر می برد. چه به هنگام رحل اقامت در دامنه کوهها و بالای تپه ها و چه در حال کوچ کردن از جایی به جایی دیگر به دنبال چراگاهها و گاهی زیر اشعه سوزان آفتاب و بموازات حرکت شن های روان و گاهی زیر تازیانه باد های سرد و غرش ابرهای و جرقه رعدها و ریزش بارانها و بهنگام سکون و آرامش ایلات در شبهای تابستان زیر چادرهای و در پرتو ماه و سوسوی فانوس ستارگان آسمان که مجموعه ای ازحالات و منظره ها و نوای بحث و تعبیر افراد ایل از آنها بمنزله یک فرهنگنامه ناطق و مصور ورنگی بود که صفحات زرد و سیاه آن فصول رنگارنگ آن در برابر چشمان تیز بین محمد بطور خودکار زیرو رو می شد و پشت سر یکدیگر می آمد و تعمق او را در روح ادبیات اصیل عرب و نکات دقیق آن بیشتر میکرد و علاقه او را بحفظ آثار ادبی تا اندازه افزود، که علاوه بر دیوان مفصل شعرای هذیل اشعار زهیر و امروءالقیس وجریر و دیوان شنفری را نیز حفظ نمود سطح آگاهی او از ادبیات عرب بحدی ارتقاء یافت که ادیب یر جسته چون اصمعی(م-216)محمد پسر ادریس را در زبان عربی حجت می شمرد و به تلمیذی و شاگردی او مباهات میکرد. و میگفت دیوان اشعار شاعران هذلی را نزد قریشی اهل مکه محمد پسر ادریس خواندم وتصحیح نموده ام. و همچنین میگفت اشعار شنفری را نزد آن جوان مطلبی خواندم.
محمد پسر ادریس ،پسر عباس،پسر عثمان،پسر شافع پسر سایب بود که با پیامبر خدا (ص) در عبد مناف( جد چهارم پیامبر (ص) و جد نهم محمد) بهم میرسیدند و جد چهارم (سایب) در جنگ بدر پرچمدار بنی هاشم بود،وپس از شکست قریش به اسارت سپاه اسلام در آمد و پس از دادن فدیه مسلمان شد ودر پاسخ این سوال که چرا قبل از دادن فدیه مسلمان نمی شدی؟ گفت جوانمردی را در آن دیدم که چشم داشت مسلمانان را بر آورده کرده آنگاه به جمع آنان بپیوندم، و هنگامیکه، سایب همراه عباس عم پیامبر بخدمت پیامبر آورده شد پیامبر (ص) بمنظور اظهار عنایت و دل جویی نسبت به وی فرمود:(هذا اخی وانا اخوه) =این (سایب) برادر من است و من هم برادر او هستم) و مردم میگفتند : چهره سایب به چهره پیامبر (ص) شباهت دارد و جد سوم محمد (شافع) که دوران کودکی را بسر می برد و(ابا"واما) را زمزمه میکرد دست در دست پدرش سایب زیر چادری بخدمت پیامبر (ص) رسیدند، پیامبر(ص) نگاهی به شافع کرد و فرمود :(از علایم خوشبختی فرد،این است که به پدرش شباهت داشته باشد)بنابر توضیحات سابق، شافع جد سوم محمد یک صحابی کوچولو بوده که با واسطه پیامبر خدا(ص) شباهت داشته و پیامبر (ص) صریحا او را سعادتمند خوانده است و بهمین جهت محمد در بین آباء واجدادش خود را تنها به (شافع) منسوب نموده، و شهرتش را (شافعی) قرار داده است. محمد شافعی با توجه به خاطره های شوق انگیز این نسب رفیع قبای تدریس و افتای شهری را بر قامت همت خویش کوتاه میدید ،و برای نیل به پایه (اجتهادمفید) که مقام بالاتری است به تلاش و تکاپو افتاد، وچون نیل به پایه نامبرده در مکه میسر نمی شد، تصمیم گرفت با وجود فقر و بی بضاعتی و نداشتن وسایل مسافرت را سفر به دیار غربت را پیش گیرد، سفر به کجا، سفر به مدینه و تلمذ در محضر امام مالک رهبر مکتب اهل حدیث، و سفر به کوفه و بغداد و استفاده از اصحاب امام ابو حنیفه رهبر مکتب اهل رای، وسفر به شمال عراق و منطقه شام و کسب فیض از اصحاب اوزاعی و اینک محمد شافعی در حالیکه موطا را در سینه و نامه استادش مسلم بن خالد و توصیه نامه فرماندار مکه را در جیب و اندک توشه سفرش را در دست دارد، در راه مکه بمدینه ، از مادرش خداحافظی کرد، و ام القری و دار و دیار ونگاه های تاثر بار مادرش را که تا زمانی بدرقه راه او بود، پشت سر گذاشته ،ودر اثنای حرکت، در حالیکه،عرض و طول و پهنه این کشورها و نتایج حاصله از این مسافرت پر مشقت را در ذهن خویش مجسم کرده این دو بیت را زیر لب زمزمه میکند(من عرض وطول کشورهایی را می پیمایم یا به هدف خودمیرسم یا در دیار غربت می میرم واگر(دراین راه جانم تلف گردد، زهی سعادت و اگر سالم ماند دیری نمی پاید که بر میگردم) شافعی پس از ساعتها پیاده روی،وبعد از آنکه چندین تپه وگردنه و دشت را پشت سر گذاشت، نزدیک ظهر به قافله ای رسید که در محل تلاقی یک جاده فرعی با جاده اصلی مدینه،اتراق کرده بود، شافعی به اهل کاروان سلام کرد و آنها جواب سلام و تعارف معمول را (اهلاوسهلا ،مرحباو...) با او تبادل نمودند، ووقتی برای صرف ناهار به او تعارف کردند، بدون معطلی و خود داری برسر سفره آمد و غذا رابا آنها تناول کرد و آبی آشامید وسپاس خدا را بجا آورد، رئیس قافله که بازرگان زنده دل و پر فراستی بود خطاب به شافعی گفت:تو اهل شهر مکه و قریشی نیز هستی ؟ شافعی گفت بلی اما به من بگو با چه علایم و قراینی موطن و نسب مرا حدس زدی؟ بازرگان گفت : از رنگ و لباست فهمیدم شهر نشینی و اهل مکه هستی ، زیرا قریشی ها از بس که خود بسیار بخشنده و اهل عطا و سخا هستند و زیاد مردم را بر سفره خود می بینند، حضور برسفره دیگران را یک امر عادی میدانند، واز قبول دعوت دیگران ابایی ندارند. شافعی متقابلا از بازرگان پرسید، شما اهل کجایید وبه کجا میروید؟ بازرگان گفت: اهل مدینه شهر پیامبر خدا(ص) و از سفر تجارتی به شهر خویش بر میگردیم شافعی پرسید آیا در مدینه عالم بزرگواری وجود دارد که احکام دین اسلام را مستقیما از آیه های قرآن و احادیث پیامبر استنباط نماید (یعنی مجتهد مطلق باشد) بازرگان گفت: بلی خانواده بنی اصبح ، مالک بن انس(رضی الله عنه) شافعی با صدایی که شور و علاقه از او فر میریخت گفت (ای کاش بحضور مالک بن انس میرسیدم ای کاش این آرزویم برآورده می شد)بازرگان گفت(نگران مباش (انشاءالله )باین آرزویت میرسی، این شتر خاکستری رنگ را ببین که از تمام شترهای کاروان رامتر و خوش مهارتر است، تا به مدینه میرسیم ترا براین شتر سوار میکنیم و ما هشت نفر در مصاحبت تو خواهیم بود، و با تمان امکانات خویش از تو پذیرایی بعمل می آوریم. شافعی برشتر خاکستری رنگ سوار گردید، وکاروان حرکت کرد ، وبا پیمودن یک راه دور و دراز و مار پیچی در دل صحرا فرو رفت، هوا بشدت داغ و زمین را سوزان وتفته کرده و ملخ های متراکم صحرا را بحالت رقص و جهش در آورده بود، اشعه سوزان آفتاب مانند سوزنهای داغ از کلاه و عمامه و رداها به پوست سر وبدن نفوذ میکرد ووقتی پاسی از شب گذشت در کنار جاده اتراق کرده و فردا در صبح زود حرکت خود را آغاز نموده و بسوی شهر پیامبرخدا(ص) می شتافت،و شافعی درمدت این مسافرت به دو کار مهم سر گرم بود. یکی مطالعه صفحه هایی طلایی و سیاه و رنگی ومصور کتاب تکوینی و دیگر تلاوت آیه های کتاب تدوینی الهی (قرآن) که همه را حفظ داشت، و شافعی از هماهنگی و مطابقت رموز این دو کتاب بحدی شاد و شیفته بود،که تا دست قدرت الهی یک صفحه از کتاب تکوینی را ورق میزد او کتاب تدوینی (قرآن) را یک مرتبه تلاوت میکرد بطوریکه در مدت هشت روز و هشت شب شانزده مرتبه قرآن را ختم نمود.عصر روز هشتم قافله به تپه ای مشرف بر شهر مدینه رسید. ناگهان دور نمای سبز و خرم باغهای اطراف مدینه ظاهر کردید، که بصورت پارچه ای از حریر سبز بر روی زمین گسترده و شهر در وسط آن قرار گرفته بود،شافعی از مشاهده دور نمای مدینه، شوروحال شگفتی پیدا کرد، ضربان قلبش تندتر و دلش در حال تکان خوردن و حرکت بسوی شهر بود،وآرزو میکرد پروبالی را پیدا کند و از بالای شتر در یک لحظه خود را به شهر و بمسجد پیامبر و به مزار رسول الله برساند ودر شور و ارادت واخلاص او غرق شود، واین شهر مقدس را اینکونه در نظر خود مجسم نمود: اینجا مدینه است شهر پیامبر خدا (ص) که در زمان جاهلیت ، نامش یثرب و پس از هجرت پیامبر (ص) از مکه به این شهر مردمانش بمنظور گرامیداشت هجرت پیامبر این شهر را مدینه الرسول و شهر پیامبر نامیدند و بخش عظیمی از سوره ها و آیه های قرآن کریم در همین شهر برپیامبر ( ص) نازل گردید، وبه همین مناسبت آن ها را مدنی می نامند، پیامبر تمام کارهای تشکیلاتی ،مربوط به تبلیغ و نشروگسترش قرآن و دفاع از موجودیت اسلام و مسلمین را در این شهر انجام داد وروزیکه باین شهر هجرت کرد قریب پانصد نفر مسلمان،وروزی که دراین شهر رحلت نمود یکصد و چهارده هزار نفر مسلمان زیر پرچم اسلام در آمده بود و دومین جانشین (فاروق اعظم) نیز همین شهر را مرکز فرماندهی و ستاد عملیات جنگهای رهایی بخش اسلام قرار داد و امپراتورهای بزرگ را به زانو در آورد و قرآن را بر دو قاره عظیم آسیا و آفریقا حاکم نمود و امروز مدینه مزار رسول الله (ص) و شهراحادیث پیامبر خداست، زیرا اکثر اصحاب پیامبر (ص) در این شهر زندگی کردند،و پیامبر (ص) بعد از مراجعت از حنین دوازده هزار صحابی را در این شهر مستقر نمود و پس از رحلت پیامبر (ص)تنخا دو هزار نفر از آنها در نقاط دیگر پراکنده شدند و بقیه تا آخرین لحظات زندگی در این شهر ماندند و چون بیشترین شنوندگان و راویان احادیث پیامبر (ص) در این شهر تجمع کرده و اهل این شهر از قدیم تا حال آگاهترین مردم به احادیث هستند،بنابر این شهر مدینه مرکز (مکتب اهل حدیث) و امام مالک رهبر این مکتب،نخستین کتاب حدیث را بنام (موطا)ت تالیف نموده و منصور خلیفه عباسی به امام مالک پیشنهاد کرد که با اجازه او تمام مسلمانان جهان اسلام را برای عمل بروفق این کتاب ملزم و مجبور سازد ولی امام مالک این پیشنهاد را شدیدا" رد کرد و گفت دانشمندان دیگر نیز اهل روایت و نظر و استنباط میباشند و مردم را در پیروی از علما باید آزاد و مختار نمود. شافعی در این فکر و تصورها بود که قافله به شهر مدینه رسید، وپساز پیمودن پیچ و خم چندین کوچه وارد میدان وسیع (المناخه) گردید ،این میدان بمنزله ترمینال ورود و خروج کاروانهای شهر مدینه است، وتمام کاروانها شتر که از خارج شهر می آیند یا به خارج میروند باین میدان وارد گشته و مسافران در اینجا جمع یا پراکنده میشوند، ودر غالب ساعات شب وروز غوغای ورود وخروج کاروانها و هلهله استقبال کنندگان و فریاد و فغان بدرقه کنندگان آمیخته با نعره شتران نر وحب حب شتران مست در فضای این میدان طنین انداز است.پس از ورود کاروان به میدان (المناخه) شافعی از شترش پیاده گردید و بعد از ابراز تشکر از همسفرانش و خداحافظی و الوداع با آنها از میدان خارج و قبل از هرکاری بسوی مسجد پیامبر و آرامگاه رسول الله (ص) شتافت، و پس از انجام دادن نماز عصر در کنار آرامگاه و مرقد رسول الله (ص) حاضر گردید وپس از سلام و تقدیم صلوات ودرودها، با شور و اشتیاق فراوان به دعا و مناجات وراز ونیاز با خدا مشغول شد و آیه های مربوط به بزرگواری پیامبر خدا بویژه آیه( ان الله وملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما) را مرتب تکرار می نمود ، خدایا اینجا آرامگاه همان نبی و بزرگترین پیامبران تو است پیامبری که خدا و فرشتگان بطور مدام بر او درود میفرستند،و تمام مومنان در همه زمانها و مکانها مامور به فرستادن درود و صلوات براو میباشند،این آرامگاه محمد رسول الله است که طول زمان و عرض تاریخ و عمق همه افکار واندیشه ها گنجایش عظمت او را ندارند،عظمت آن پیامبری که هر شب و روز پنج مرتبه نوای نام او بعد از نام آفریدگار عالم در فضای چند قاره جهان طنین انداز میگردد(اشهد ان لااله الاالله ،اشهد ان محمدا"رسول الله)پیامبری که اعتقاد به پیامبری او همچون اعتقاد به یگانگی خدا و اطاعت از دستورات او همچون اطاعت از فرامین الهی بر تمام جوتمع بشری ،واجب است وآن پیامبری که نه در دوران طفولیت و جوامع بشری بلکه در عصر رشد و تکامل جوامع انسانی، ونه برای یک ملت و یک زمان و یک مکان،بلکه برای تمام ملتها در تمام زمانها و کل مکانها، شافعی پس از ادای نماز در مسجد و دعا ومناجات بر مرقد مطهر رسو الله(ص) از مسجد خارج گردید و خود را به منزل فرماندار شهر مدینه رسانید و توصیه نامه فرماندار مکه را باو تسلیم نمود فرماندار مدینه وقتی نامه را خواند رنگش پرید و رعب و هراس گلویش را فشرد و پس از کمی توقف خطاب به شافعی گفت: اگر از مدینه با پای پیاده و با پای برهنه به مکه بروم بر من آسان تر است از اینکه برای حاجتی به نزد مالک بن انس بروم، و تنها زمانی ضعف و زبونی را در وجود خود احساس میکنم که بر در مالک بن انس می ایستم.
یونس نیز یکی از رسولان (بزرگ خدا)بود پیغمبری از بنی اسرائیل که پس از حضرت سلیمان(ع) براهل نینوا مبعوث شد و او را به تازی ذوالنون گویند. یونس نافرمانی کرد و بی انکه فرمانی به او داده شود از میان قوم به درون کشتی ای گریخت که درون آن مردم بسیار بودند با مال فراوان وبه ملاحان خبر دادند که در میان مسافران بنده ای فراری است (از قوانیین کشتی بود که چون بنده ای فراری در آن باشد نرود) چون به جستجو پرداختند یونس خود گفت: که بنده فراری منم، اجازه دهید کشتی برود ومنرا به دریا افکنید. گفتند حاشا که تو ناصالح باشی، سیمای تو نشان می دهد که بنده گریز پا نیستی ما تو را به دریا نیندازیم، و در نهایت کار به قرعه کشید، از میان مردمان چند بار قرعه به نام یونس در آمد، او را به دریا انداختند خدای متعالی به ماهی نون وحی فرمود که دریاب بنده مرا بدون آنکه پوست او خراشیده شود و آسیبی او رسد، بدان که او طعمه تو نیست وماهی او را فر برد و چهل روز در شکم خود جای داد، تا آنکه یونس توبه کرد و خدای تعالی توبه او را پذیرفت و نافرمانی اش به بخشید و از شکم ماهی رهایش کرد به همین سبب اورا ذوالنون و صاحب الحوت لقب دادند که به معنی خداوند ماهی و همدم ماهی است. و در قرآن کریم سوره سافات آیه 138 فرمودیم ... .ویاد آر حال یونس را هنگامیکه از میان قوم خود غضبناک بیرون رفت و چنین پنداشت که ما هرگز او را در مضیقه و سختی نمی افکنیک (تا آنکه به ظلمات دریا و شکم ماهی در شب تار گرفتار شد) آنگاه در ان ظلمت ها فریاد کرد که الها خدایی به جز ذات یکتای تونیست تو از شرک و شریک و هر عیب و آلایش پاک و منزهی و من از ستمکارانم، پس ما دعای او را مستجاب کردیم واو را از گرداب غم نجات دادیم و اهل ایمان را اینگونه نجات می دهیم . پس اوچهل شبانه روز در شکم ماهی بماند جون مدت بگذشت خدای تعالی ماهی را فرمود تا او را به صحرا انداخت چنانکه گفت :آنگاه خدای تعالی درخت کدو را برویانید تا زود برآمد و سایه افکند و از آنجاست که درخت کدو سریع النبات باشد، او در سایه آن درخت می بود و خدای بز کوهی را فرستاد تا او را شیر می داد چون روزی چند بر آمد درخت کدو آب نیافت و خشک شد یونس دلتنگ شد خدای تعالی وحی کرد به او که برای درخت کدو که خشک شد دلتنگ شدی از برای صد هزار مرد و زیادت که هلاک شدنی دلتنگ نمی شدی و او را اعلام کرد که ایشان ایمان آورده اند و در طلب و ارزوی تواند، یونس (ع) بیامد چون به شهر رسید شبانی را دید شبان او را گفت تو چه مردی؟ گفت، من یونس متی ام گفت پادشاه این شهر و مرمان این شهر آرزومند دیدار تواند چرا در شهر نروی گفت نمی روم ولیکن چون تو با شهر شوی پادشاه زا سلام من برسانی و بگویی که یونس تو را سلام می کند شبان گفت تو عادت پادشاه و مردمان این شهر دانی که هر کس دروغی بگوید او را بکشند اگر از من بینه خواهد من چه گویم؟گفت این درخت و این سنگ گواه. شبان برفت و پادشاه را گفت مردی به این شکل وبدین هیئت مرا گفت، من یونس متی ام سلام من به پادشاه برسان و او برفت، پادشاه گفت یا کذاب ما مدتی است تا یونس را طلب می کنیم واو را نمی یابین تواو را از کجا یافتی، گفت من او را فلان جایگاه دیدم و براین دو گواه دارم گفتند کیستند آن دوگواهان گفت، سنگی است و درختی پادشاه عجب داشت وزیر را با جماعتی معروفان گفت بروید و بپرسید و بنگرید صحت این حدیث اگر راست می گوید باز پیش منش آرید و اگر دروغ گوید گردنش بزنید.یونس (ع) آنجا که مرد را پیغام داد با درخت و سنگ تقریر کرد که چون او آید و گواهی خواهد برحضور و برابر او گواهی دهید وایشان تقبل کردند شبان بیامد با کسان پادشاه به نزدیک آن سنگ و درخت و ایشان را گفت، به آن گواهی که مرا نزدیک شما هست سوکند می دهم برشما نه یونس اینجا حاضر آمد و مرا پیغام داد بملک؟ درخت و سنگ گواهی دادند. مردمان پادشاه باز آمدند و ملک را خبردادند،پادشاه دست شبان گرفت و او را برجای خود بنشاند و گفت این جای بتو سپردم نگاه دار و پادشاهی کن که تو راست. واو برخاست و بطلب یونس بگردید واو را بیافت و عمر در خدمت او بسر برد. یونس سی و یک سال در میان ایشان بود تا وفات کرد .از قاموس کتاب مقدس در باره قبر یونس نوشته است چون از زیارت آن موضع (کوهی در نزدیکی شهر طبریه قرار دارد) برگشتم به دهی رسیدم که آن را کفرگنه می گفتند و گور یونس نبی علیه السلام در آنجاست (سفر نامه دبیر سیاقی ص 22 ).مصادر قرآن کریم سوره سافات آیه 138و سوره انبیاء آیات 86و87 تاریخ ابن خلدون جلد اول ص 72.
ُیوسف به پدرش گفت : در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه مرا سجده می کردند.یعقوب گفت :این خواب را برای برادرانت باز مگو که برتو مکر و حسادت می کنند. زیرا دشمنی شیطان برآدمیان آشکار است .اما تعبیر خواب تو چنین است که خداوند تبارک وتعالی تو را بر می گزیند و علم و تاویل خوابها می آموزد و لطف ونعمتش را نصیب تو و آل یعقوب مانند پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام می گرداند.بدان که عبرت و حکمت در داستان یوسف و برادرانش برای اهل تفحص وتحقیق فراوان است .غافل از حسودان نبودن. تاثیر و حقیقت خواب .ترغیب نفوس به عفت و پاکدامنی.توجه به خداوند در مقابل گذشت از هوسهای نفسانی.کیفیت در مدیریت و مملکت داری.صبر ومتانت. زراعت.تجارت.سیاست مکافات عمل خوب وبد در دو عالم وظهور و حقایق پنهانی و بسیاری از حکمتهای دیگر.در این داستان بسیار جذاب و زیبا نهفته است که بهترین آن در سوره یوسف آیه ۱۴ قرآن کریم است.برادران یوسف گرد هم آمدند و گفتند :پدرچنان دلبسته یوسف است که او را از همه ما بیشتر دوست دارد.باید او را بکشیم یا به دیاری دور افکنیم. این رای مطرح شد و یکی از برادران به نام روبین یا روبیل گفت بهتراست او را به چاهی در افکنیم. وبا این پیشنهاد از کشتن او جلو گیری نمود. سپس از یعقوب خواستندتا اجازه دهد یوسف را برای بازی و گردش به صحرا برند. پدر گفت از آن ترسم که از او غفلت کنید وطعمه ددان و گرگان شود. گفتند تو ما را امین ندانی در صورتیکه ما همه خیر خواه اوییم .زیرا ما مردان نیرو مندی هستیم . ددان و گرگان نتوانند بر او طمع کنند در غیر اینصورت تو مارا ضعیف و زیان کار دانی بدین ترتیب یعقوب موافقت کرد و آنها یوسف را با خود به صحرا بردند و قصد شوم خود اجرا نمودند و آنها برادر خود را به قعر چاه انداختند که بر سر راه کاروانان بود . سپس پیراهن یوسف را آلوده به خون کردند و نزد یعقوب بردند و گفتند: ما برای مسابقه رفته بودیم و یوسف را بر سر کالا و متاع خود گذاشته بودیم.وقتی برگشتیم گرگ او را دریده بود. یعقوب پس از زاریها و تحمل غمهای پنهانی گفت در این مصیبت بزرگ صبر جمیل پیشه کنم تا خداوند رحمان مرا یاری دهد.یوسف تا سه روز در آن چاه بود. روز چهارم کاروانی که از مداین به سوی مصر در حرکت بود در کنار آن چاه منزل کرد. مردی مالک نام به سوی چاه رفت و دلو انداخت تاآب در آورد. یوسف در میان دلو نشت. مالک احساس کرد که دلو سنگین است. بگفت امروز دلو ما گران است= یقین چیزی به جز آب انر آن است دلو را بالا کشید. پسرکی بسیار زیبا را دید که در آن نشسته .آن صحنه را به فال نیک گرفت. سپس یوسف را به کاروانیان معرفی کرد و او را با خود به مصر برد. چندی بعد آوازه زیبائی یوسف به سمع عزیز مصر رسید که از اولاد بی بهره بود .بدین سبب او مالک و یوسف را احضار نمود .شاه مصر بابت او گزاف پرداخت و او را به زلیخا سپرد و سفارش کرد که بسیار گرامیش دارد. یوسف در آن خانه به سن رشد و کمال رسید و زیبایی خیره کننده او زلیخا را به وسوسه انداخت آنچنان که در مقابل میل نفس .مهار عقل از کف داد و با او بنای مراوده گذاشت تا روزی درها بست وبی اختیار یوسف را به خود دعوت نمود و اشاره کرد که با تمام وجود برای تو آماده ام.یوسف گفت به خدا پناه می برم که به من مقامی منزه و نیکو عنایت فرموده واو هرگز خیانت کاران و گناهکاران را رستگار نسازد و نبخشاید.آن زن را تمایل شدید در وصل به اهتمام واصرار کشاند آنچنانکه اگر لطف خداوند نگهبان یوسف نبود به میل طبیعی سر تسلیم فرود می آورد، اما او از عمل زشت روی گرداند و به جانب در شتافت،چنانکه زلیخا او را از پشت پاره کرد و در آن لحظه شوهر او سر رسید و زلیخا بلا فاصله گفت،او خیانت کار است و به من نظر داشت، یوسف جواب داد این بانو خود با من قصد مراوده داشت ، اما زلیخا با سوگند وآه و ناله گناه را به گردن او انداخت وموفق شد پادشاه را موقتا" مغبون خود سازد تا آنکه شاهدی از بستگان زلیخا به پادشاه گفت اگر پیراهن یوسف از پشت دریده شده زلیخا دروغگوست و اگر از پیش دریده شده یوسف دروغگو و گناهکار است، آنگاه برپادشاه مسلم شد که زلیخا خطا کار است و به او گفت استغفار کن که تو سخت خطا کار و گناهکاری و به یوسف گفت ای پسراز این در گذر واز دیگران پنهان دار که مصلحت چنین است،اما زنان مصر آگاه شدند و زلیخا را سر زنش کردند تا آنکه زلیخا آنان را دعوت کرد و مجلسی بیاراست و با احترام برای هر یک بالش و تکیه گاه بگسترد و به دست هریک کاردی و ترنجی داد و از یوسف خواست تا به مجلس آن زنان در آید چون یوسف وارد شد زنان دستان خویش به جای ترنج بریدند و گفتند تبارک اله که این پسر نه آدمیست بلکه فرشته بزرگ حسن و زیبائیست، آنگاه زلیخا اقرار کرد که من از روی مراوده عنان از کف بدادم و او امتانع نمود، فاش بگویم اگر از این پس هم خواهش مرا رد کند او را زندانی و خوار وذلیل نمایم ،یوسف به خداوند بزرگ پناه برد و گفت ای خداوند کریم مرا رنج زندان نیکوتر از این کار زشتی است که زنان خواستارند، پروردگارا اگر تو مکر اینان به لطف و عنایت خود،از من دور نفرمایی من مطیع جهل و شقاوت گردم، چنین شد که خداوند بزرگ دعای او را مستجاب کرد و حیله زنان را از او بگردانید، اما با آنکه به وضوح دلایل روشن و پاکدامنی و عصمت یوسف را دیدند، باز صلاح دانستند که یوسف را زندانی کنند و عاقبت او را با دو جوان دیگر از ندیمان و مخلصان شاه به زندان فرستادند.تا آنکه پس از مدتی یکی از آن دو جوان خواب دید که بر بالای سر خود طبق نانی می برد و مرغان هوا با منقار از آن می برند و می خورند، آنگاه به یوسف گفت چون از دانشمندان نیکو کاران و پاکدامنانی ما را از تعبیر این خواب آگاه کن، یوسف گفت البته که این علم را خداوند بزرگ به من آموخته است، زیرا من ،آیین اجدادم ابراهیم خلیل و اسحاق و یعقوب را برگزیده و پیروی می کنم،زیرا آنان رسالت و هدایت به توحید و ایمان به یگانگی خداوند را بر عهده داشتند و همه مردمان را به این راه دعوت کردند،اما اکثرا" گمراهی و ناسپاسی را پیشهساختند و شما نیز بدانید آنچه غیر از خداوند یگانه می پرستید اسماء به حقیقت و الفاظ بی معنی است وتنها حاکم هستی وجود یگانه آفرینش است که فرمود :جز آن پاک یکتا نپرستید که آیین گمراهان است.لیکن اکثر مردم از این حقیقت آگاه نیستند، اما تعبیر خواب شما چنین است که یکی از شما ساقی شراب شاه خواهد شد و دیگری به دار آویخته خواهد شد تا مرغان مغز سر او را بخورند. مردی که تعبیر خواب خود را شنید برای رها شدن از خطر به دروغ منکر شد، یوسف گفت در قضای الهی گریزی نیست، و به مرد دیگر گفت در نزد پادشاه مرا یاد کن، چون بی گناهم شاید مرا از زندان رها سازد،چندی بعد آن مرد از زندان آزاد شد و از لطف عزیز مصر برخوردار گشت،سپس شبی پادشاه در خواب هفت گاو لاغر را دید که به هفت گاو فربه حمله کردند و چون سبزه خوردندشان و هفن خوشه سبز را هفت خوشه خشک نابود ساختند، پادشاه مصر از معبران خواست تا خواب او را تعبیر کنند،اما آنهاگفتند این خواب پریشان است و ما تعبیر آن ندانیم،در آن وقت رفیق یوسف که از زندان نجات پیدا کرده بود ودر محضر شاه بود به او گفت من شما را از تعبیر این خواب آگاه می سازو به شرطی که مرا نزد یوسف زندانی فرستید، به دستور شاه او نزد یوسف فرستاده شد و شرح خواب شاه را به او گفت،یوسف در تعبیر خواب گفت:گاو فربه و خوشه خشک هر دو از قحطی و خشکسالی حکایت می کنند،باید هفت سال متوالی زراعت کنید و هر خرمن را که درو کردید به اندازه مصرف خود بردارید و بقیه را در انبارها ذخیره سازید که چون این هفت سال بگذرد هفت سال قحطی پدید آید، رسول باز گشت و گفته های یوسف را به عزیز مصر گفت، شاه دستور داد هر چه زودتر او را بیاورید، اما یوسف امتناع نمود و گفت باز گرد و به شاه بگو از زنان مصری به پرسد چه شد که همه دستان خود بریدند شاه چون پیغامرا شنید همه زنان مصری را احضار کرد و از آنها در باره یوسف سوال کرد.در آن حال زلیخا که از بیگناهی او و عشق آتشین بر او بسیار غمگین و مکدر بود لب به اعتراف گشود و به جرم خود اعتراف کرد .بگفتا نیست یوسف را گناهی= منم در عشق او گم کرده راهی/ نخست او را به وصل خویش خواندم= چو کام من نداد از پیش راندم. شاه گفت یوسف را از زندان رها سازید و نزد من آرید،یوسف را آوردند،او به عزیز مصر گفت: من این مسئله را نه برای خود خواهی روشن ساختم بلکه خواستم تا شما بدانید که من هرگز در نهانی به شما خیانت نکردم و همه گان بدانند که خداوند هرگز خیانتکاران را به مکر و حیله به مقصود نمی رساند آنگاه شاه به او گفت امروز بی گناهی تو معلوم و ثابت شد که امین و صاحب منزلت هستی تو را به هر مقامی که خواهی منصوب کنم،یوسف گفت در ای صورت مرا به خزانه داری مملکت و ضبط دارایی کشور منصوب دار که من در این مقام دانا و دبیرم،سپس خواب شاه را همانگونه که به رسول او گفته بود تعبیر کرد و شاه تدبیر و چاره جویی خواست،یوسف باید به هر شهر و دیار پیک ویژه بفرستید که همه گان غیر کشاورزی کاری نکنند،و شهروندان و روستائیان همه محصولات خویش را در انبارها ذخیره کنند تا از روزگار تنگی و قحطی جان سالم بدر برند.پس از چندی که عزیز مصر پیر و ناتوان گشت،چون دانایی و هوشیاری ومدیریت کلان از او دید او را به جانشینی خود منصوب کرد و دار فانی را وداع گقت.بدین ترتیب یوسف عزیز مصر شد و برادران یوسف به جهت قحطی برای گرفتن غله و خواربار نزد او به مصر آمدند، یوسف برادرانش را شناخت اما آنها او را نشناختند، پس از آنکه بار غله آنها را بست پرسید آیا شما برادر دیگری هم داریدجواب دادند آری او در نزد پدرمان مانده است، گفت در سفر بعدی او را همراه خود بیاورید، در غیر اینصورت از من تقاضایمنکنید، برادران گفتند سعی می کنیم امر شما را اطاعت کنییم،آنگاه به خدمه اش دستور داد متاع کنعانیان را در میان بار هایشان بگذارید تا هنگامیکه به کشور خود باز گشتند بدانند که غله ها بلا عوض به آنها داده شد تا باز گردند،چون برادران باز گشتند به یعقوب گفتند ای پدر به ما غله زیاد عطا نشده، پادشاه مصر وعده داد اگر برادر خود را همراه بیاورید به شما گندم فراوان خواهم داد،یعقوب گفت آیا من همانقدر از این برادرتان مطمئن باشم که از یوسف بودم، چون برادرها بارها را گشودند دیدند تمام متاعشان در میان بارهاست، آنگاه به پدر گفتند عزیز مصر بارها را به ما مجانی داده است. بهتر است با همین مال التجاره به مصر باز گردیم و برادرمان را نیز با کمال مراقبت با خود ببریم،یعقوب گفت: تا شما برای من قسم یاد نکنید که او را سالم باز گردانید محال است که به سر نوشت یوسف دچارش سازم، برادران عهد بسته و قسم یاد کردند،آنگاه یعقوب گفت : بنیامین را به شما می سپارم و خداوند وکیل وگواه می گیرم که درصورت تخلف دچار قهر او خواهید شد، سپس به پسرانش گفت: سفارش می کنم وقتی به مصر رسیدید همه از یک در وارد نشوید بلکه از درهای مختلف در آیید و بدانید به جز خداوند یکتا که فرمانروای عالم است برکسی توکل نمی کنم، وقتی برادران وارد مصر شدند، یوسف برادر خود بنیامین را مشتاقانه به حضور خواند و در برابر خود نشاند و به او گفت برادر تو یوسف که از فراقش می سوختی در کنار توست و بر آنچه برادران بر یوسف کردند اندوهگین مباش. به دستور یوسف بارها غله کنعانیان را مهیا ساختند و تشت زرین شاه را در میان بار بنیامین نهادند، سپس جارچی جار زد ای اهل غافله تشت زرین شاه گم شده است، باید بارهای شما را بگردیم ، البته هرکس خودش جام را بیاورد یک شتر غله به او جایزه می دهیم، سپس غلامی از شاه گفت: اگر نیاورد و کشف شد جریمه اش چیست؟ گفتند جریمه آنکس که جام در داخل بارش باشد آن است که او را به بندگی خواهیم گرفت که ما دزدان وستمکاران را چنین کیفر می دهیمُ عاقبت جام از بار بنیامین بیرون کشیده شدُ، برادران به یوسف گفتند : ای عزیز مصر ما را پدری پیر است لطفی نما و یک نفر از ما را به جای او نگاه دار،یوسف گفت ممکن نیست دیگری را به جای کسی که متاعمان را نزد او یافته ایم نگاه داریم که اگر چنین کنیم ستمکاریم ، چون برادران از پذیرفتن خواهشها و تلاشها خود مایوس شدند در خلوت به گناه خود در باره یوسف اعتراف کردند و بدون برادر بنیامین به کنعان باز گشتند و حقیقت را به پدرشان یعقوب در باره ظلمی که به یوسف کرده بودند گفتند ،آنگاه یعقوب از آنها روی یگردانید و از غم هجران یوسف آنقدر گریست تا نابینا شد.سپس پسرانش گفتند به خدا سوگند که تو آنقدر یوسف یوسف کنی تا از غصه فراق او خود را نابود سازس، گفت من به خداوند بزرگ غم خود گویم واز لطف بی حد و حساب خدا چیزی دانم که شما ندانید، ای فرزندان بروید به مصر و از یوسف و برادرش جویا شوید و تا از آنها خبر صحیح نیافتید باز نگردید. برادران به امر پدر به عزیز مصر وارد شدندو شرح فقر و تنگدستی و قحطی سر زمین خود را باز گفتند و دل شکستگی و نابینایی پدر را از غم هجران پسرانش اظهار نمودند آنچنان که رحم و شفقت یوسف بر انگیخته شد و پرده از راز نهان برداشت،گفت شما برادران یوسف دانستید که در دوران جهل و نادانی چه کردید، آنان گفتند آیا تو همان یوسف هستی؟ پاسخ داد آری من همان یوسفم و شما برادران من، خداوند بزرگ به رحمت بی حساب خود پس از چهل سال مارا به دیدار هم رسانید، هرکس در حوادث تقوا و صبر پیشه کند خداوند اجر او را ضایع نگرداند، آنگاه با شرمندگی پاسخ دادند به همان خداوندی که تو را بر ما برتری داد که ما مقصر و خطاکاریم و سخت پشیمان. سپس یوسف با مهربانی گفت دیگر خجل و متاثر نباشید که من شما را بخشیدم و خداوند نیز بسیار بخشنده و مهربان است، اکنون پیراهن مرا نزد پدرم یعقوب برید تا دیدگانش باز بینا شود،آنگاه او را با تمام اهل بیت از کنعان به مصر آورید، همین که کاروان از مصر به کنعان رسید یعقوب گفت: بوی یوسف بر مشامم می رسد، پس از آنکه اطرافیان زبان ملامت گشودند ،بشیر، بشارت یوسف آورد و پیراهن او را به رخسار یعقوب افکند، آنگاه دیدگان انتظارش به وصل یوسف روشن شد.در آن وقت برادران یوسف با التماس و تضرع از یعقوب طلب بخشش کردند که در باره او خطا کردند. پدر از خوشحالی گفت به زودی از درگاه خداوند برای شما طلب آمرزش می کنم که او بسیار بخشنده و مهربان است پس از آن همگی به دیدار یوسف رفتند و پس از دیدار، خداوند بزرگ را سجده کردند و یوسف به شکرانه لطف الهی گفت: ای خداوند بزرگ تو مرا سلطنت بخشیدی و عزت دادی و علم رویا و تعبیر خوابها آموختی، تویی آفریننده زمین و آسمانها،تویی ولی نعمت و محبوب من در دنیا و آخرت، مرا به تسلیم و رضای خود بمیران و با صالحان محشورم فرما. یوسف پس از وفات پدر، با برادرانش می زیست تا آنگاه که مرگش فرا رسید و در 120 سالگی بدرود حیات گفت،او را در تابوتی سر به مهر در یکی از شاخه های نیل دفن کردند، او وصیت کرده بود که چون بنی اسرائیل از مصر به سرزمین یفاع باز گردند جسد او را نیز با خود ببرند و در آنجا دفن کنند ،بنی اسرائیل این وصیت را همواره نگه داشته بودند تا آنگاه که موسی به هنگام خروج بنی اسرائیل از مصر آن تابوت را نیز با خود برد، چون دار فانی را وداع گفت اسباط یعنی برادران و فرزندانش تحت فرمان فرعون مصر درآن سر زمین ماندند و به جند شعبه شدند و تعدادشان افزون گشت تا آنجا که کثرشان دولتمردان را بیمناک ساخت و آنها را به بردگی گرفتند.مصادر قرآن کریم سوره یوسف(12) آیه 14و 30و55وتاریخ ابن خلدون ج1 ص40.
یعقوبی میگوید: اسحاق به یعقوب گفت تو پیغمبر خدایی و فرزندان تو پیغمبرانند خدایت خیر و برکت داده است. واو را فرمود تا به فدان که جایی است در شام رود. یعقوب به فدان رفت و در آنجا بر سر چاهی زنی دید که گله گوسفندی دارد ومی خواهد گوسفندان خود را آب دهد و سنگ بزرگی برسر چاه است که جز چندین مردبلندش نکنند. زن را پرسید که باشی؟ گفت منم دختر لابان و لابان خالوی یعقوب بود پس یعقوب سنگ را به غلطانیدو گوسفندان او را سیراب کرد و نزد خالوی خود رفت .لابان اورا به یعقوب داد .یعقوب گفت نامزد من راحیله خواهرش بود .لابان گفت این بزرگتر است و راحیله را نیز به تو می دهم. پس یعقوب هر دو را گرفت و اول با لیا عروسی کرد سپس خالویش دختر دیگر خود راحیله را به او داد و راحیله نازا ماند و براو دشوار آمد. سپس خدای متعال یوسف و بنیامین را بخشید.ویعقوب زلفا کنیز لیا را به زنی گرفت و از او سه فرزند متولد شدند. و کنیز راحیله را نیز گرفت و او دان را زائید.بدین ترتیب پسران یعقوب به دوازده تن رسید.پس راحیله وفات یافت و لیا زنده بود و یعقوب یوسف را از سایر فرزندان خود بیشتر دوست می داشت چرا که از همه زیباتر بود و مادرش را نیز از همه زنانش بیشتر دوست داشت . پس برادران براو حسد ورزیده باخود به صحرایش بردندو در چاهی انداختند..... و داستان آنها همان بود که خدای متعال در کتاب عزیز خود فرموده است.در سوره یوسف آیات ۳ تا ۱۰.میخوانیم که یوسف به اسارت برده شد و پس از چهل سال دوری به فضل الهی دوباره به آغوش پدر باز گشت و همه خانواده را در مصر فراهم آورد.چنانکه پدرش حدود هفده سال در آنجا اقامت نمود و قبل از آنکه مرکش فرا رسد یوسف را فرمود که در مصر دفنش نکنند .در حالیکه صد و چهل سال از عمرش گذشته بود در گذشت. هفتاد روز براو گریستند به دستور یوسف جسد او را بوسیله چند غلام مصری به فلسطین بردند و در جوار قبر ابراهیم (ع) و اسحاق به خاک سپردند.سپس همه در مصر مقیم شدند.مصادر قرآن کریم سوره یوسف آیات ۳تا۱۰ وتاریخ یعقوبی ج۱ ص ۳۰و۳۱ وتاریخ ابن خلدون ج۱ ص۳۹.