دیرستان

جزیره قشم،اداب و رسوم جزیره قشم، معرفی روستای دیرستان

دیرستان

جزیره قشم،اداب و رسوم جزیره قشم، معرفی روستای دیرستان

زندگانی حضرت نوح

بعد از نافرمانی فرزندان شیث و آمیزش آنان با قابیلیان نسلی نادان و کوردل به وجود آمد که رفتار های شیطانی و انحراف از پاکی و امتناع از دستورات خداوند به گمراهی و بت پرستی و اعمال زشت ادامه دادند و نوح را که برای هدایت و بیان توحید بر گزیده شده بود نهی کردند. تا آنجا که به او گفتند ما تو را سخت در گمراهی می بینیم و نوح هر چه گفت شما به خطا می روید و من رسول خدایم وحامل پیام او برای هدایت شما واز خداوند ووحی او به اموری آگاهم که شما خبر ندارید.تلاشها و اندرزهای او مثمرثمر واقع نشد و سخنان او را تکذیب کردند .وخداوند بخشنده مهربان باز هم نوح را فرمود تا قوم خود را بیم دهد و از گناهانی که مرتکب می شوند باز دارد و از عذاب الهی با خبرشان سازد. اما آنان نه تنها به راهنمائیها و فرامینش گوش ندادند بلکه او را مورد استهزاء قرار دادند.نوح پس از آنکه ۵۰۰ سال از عمر خود را وقف عبادت و دعوت از مردم نمود.خداوند به او وحی فرمود که هیکل دختر ناموسا پسر اخنوخ را بگیرد و او را از واقعه طوفان بزرگی که بر زمین خواهد فرستاد آگاه فرمود.یعقوبی گفته است:وهم او را فرمود کشتی را که خدا خود و اهلش را در آن نجات بخشید بسازد و آن را سه مرتبه(طبقه) پایین و میان وبالا قرار دهد و فرمودش که طول آن را ۳۰۰ ذراع و عرض آن را ۵۰ ذراع و ارتفاعش را ۳۰ ذراع به ذراع خود نوح گرداند. ودر اطراف آن رفها از چوب بسازد تا مرتبه پایین برای دامها و ددان و درندگان و مرتبه میان برای پرندگان و مرتبه بالا برای نوح وکسان او باشد و مرتبه بالا حوضهای آب و جایی برای خوراک بنا نهاد .نوح پانصد ساله بود که دارای فرزند شد. و چون از کار ساختن کشتی فارغ گشت فرزندان قابیل و کسانی را که از فرزندان شیث با آنها آمیخته بودند و او را در ساختن کشتی استهزا می کردند به سوار شدن در آن دعوت نمود وآنان را خبر داد که خداطوفان را بر اهل زمین خواهد فرستاد تا آنان را از گناهان پاک گرداند. پس هیچیک از آنها اجابتش نکردند. نوح گفت پروردگارا قوم مرا سخت تکذیب کردند .بار الهی بین من و قوم حکم فرما و به ما گشایشی عطا کن و مرا با مومنانی که با من همراهند از شرم قوم نجات ده.خدایا من سخت مغلوب قوم خود شده ام مرا یاری فرما .وآنگاه خشم خداوند برآن قوم نافرمان و نابکار فرود آمد.ابرها به حرکت در آمدند و باران باریدن آغاز کرد.چشمه ها جوشان شد.درهای کشتی بسته شد سپس نوح و فرزندانش جسد حضرت آدم را در طبقه بالای کشتی نهادندو پرندگان در طبقه میانی و چرندگان وددان را در طبقه پایین جا دادند.اهل قلم گفته اند: تا چهل شبانه روز مدام ار آسمان و زمین آب فرو ریخت و خورشید و ماه و زحل و عطارد در آخرین دقیقه حوت گرد آمدند آنچنان که بر بالای بلندترین کوه پانزده ذراع آب روی هم انباشته شد. سپس طوفان باز ایستاد و جایی در روی زمین نبود که آن را آب فرا نگرفته باشد. کشتی نوح زمین را در نوردید تا به مکه معظمه رسید. آنگاه هفت مرتبه برگرد خانه کعبه چرخید.لیکن اهل کتاب این باور ندارند. می گویند چون کشتی برکوه جودی که در ناحیه موصل بود فرود آمد. خدای متعال آب آسمان را فرمود تا به جای خود باز گردد و زمین را فرمود تاآب خود را فر کشد. ونوح پس از آرام گرفتن کشتی چهار ماه توقف کرد .ودر بیست وهفتم آیار بیرون آمد .پس چون نوح و کسانش به زمین آمدند شهری به نام ثمانین ساختند.وچون نوح از کشتی به در امد و استخوانهای از پوست در آمده مردم را دید بسی اندوهناک شد. بدین ترتیب کافران به آن طوفان بلا مجازات شدند. پس از آنکه نوح از کشتی خارج شد در آن رابست و کلیدش را به پسرش سام سپرد.سپس به کار کشاورزی و عمرانی و آبادانی پرداخت و باغهای میوه و تاکستانها برپا ساخت. از دیگران پسران نوح اولین کسی که راه قابیل را در پیش گرفت کنعان بود که به ابزار لهو دست زد و بساط موسیقی دایر کرد و با چنگ و طبل و بربط از شیطان پیروی کرد. کنعان دعوت پدر را برای سوار شدن به کشتی نپذیرفت.نوح او را در کام امواج و در حال غرق شدن دید به حکم عاطفت پدری به کشتی دعوتش کرد فرزند سر کش نپذیرفت و با دیگر کافران غرق شد.نوح جهان خالی از سکنه را بین فرزندانش سام و حام و یافث تقسیم کرد. سر زمین حبشه ونوبه وزنج ودیار بربحر و جزایر آن را به حام داد.سر زمین عراق و حجازوخراسان ویمن و شام و ایران شهر را به سام داد و سرزمیت ترک و سقلاب (یا صقالبه) و یاجوج و ماجوج و تا چین را به یاقث داد .نوح پس از طوفان ۳۶۰سال زنده بود و به هنگام مرک سه پسرش سام وحام و یافث و فرزندان آنها را احضار نمود و قبل از رجعت به سوی خداوند متعال آنها را به پرستش خدای یگانه و پرهیز از بدیها و ناپاکیها وصیت نمود و به سام جداگانه دستور داد به طرزی که کسی نداندجسد آدم را مخفیانه از کشتی بیرون آورد و ملکیزدق بن لمک بن سام را نیز باخود ببرد تا طبق امر الهی با جسد آدم در مکان مقدس باشد. سپس به آنها گفت خداوند فرشته ای را مامور خواهد ساخت تا شما را به میانه زمین هدایت فرماید.واین امر وصیت حضرت آدم به نسلهای بعدی تا شماست.یغقوبی گفته است:هرگاه به جائیکه فرشته به شما نشان می دهد رسیدید جسد آدم را در آن بگذار و ملکیزدق را امر کن که از آن جدا نگردد وکاری جز عبادت خدای متعال نکند و نیز بفرما که زنی نگیرد و خانه ای نسازدوخونی نریزد و جامه ای جز از پوستهای حیوانهای وحشی نپوشد و مو وناخن نگیرد و تنها بنشیندو خدا را بسیار ستایشنماید سپس نوح در روز چهار شنبه ما ایار وفات کرد. چنانچه خدای متعال فرموده است عمر او ۹۵۰ سال بود.ابن خلدون نیز گفته است: همه متفقند طوفانی که در زمان نوح و به دعای او رخ داد آبادنی را از روی زمین برانداخت و از آنان نیز که با او در کشتینشستند فرزندی نماند .پس همه مردم روی زمین از نسل او هستند و نوح پدر نسل دوم بشر است.مصادرقرآن کریم سوره اعراف آیه ۵۹وسوره نوح آیه۷وسوره نجم آیه ۵۱وسوره قمر ایه ۱۰تا۱۲تا ۱۵و تاریخ یعقوبی ج۱ ص۱۳و تاریخ ابن خلدون ج۱ ص۵.

زندگانی حضرت موسی علیه السلام

ابن خلدون نوشته است موسی پسر عمران . عمران در مصر زاده شد.عمران در سن ۸۰ سالگی صاحب موسی شد. چون موسی زاذه شد مادرش او را در تابوتی نهاد و به امواج دریا سپرد. خواهرش از دور می نگریست تا چه کسی آن تابوت را از آب می گیرد.دختر فرعون با پرستاران خود به کنار دریا آمده تابوت را دید موسی را از تابوت بیرون آورد و بر او بخشود و گفت این از عبرانیان است چه کسی دایه ای نزد ما می آورد که او را شیر بدهد؟ خواهر موسی گفت من می آورم و نزد مادر در آمد.دختر فرعون موسی را به او سپرد تا آنگاه که از شیرش باز گرفت. پس او را نزد دختر فرعون آورد و موسایش نامید و به او سپردش.داستان در تابوت گذاشتن حضرت موسی (ع) زمانی اتفاق افتاد که فرعون دستور داد.هر فرزند ذکوری که از بنی اسرائیل به دنیا آمد بکشند. چون ساحران و غیب گویان در تعبیر خوابی که فرعون دیده بود به او گفته بودند کودکی از بنی اسرائیل به دنیا خواهد آمد که پادشاهی تو را تباه خواهد ساخت و خودت نیز به دست او به قتل خواهی رسید.به همین سبب فرعون فرمان داد تا بر هر زن بار دار از بنی اسرائیل نگهبان بگمارند تا به محض اینکه فرزند ذکوری به دنیا آورد او را بکشند.یعقوبی گفته است : چون مادر موسی را درد زائیدن گرفت . قابله گفت امر تو را پوشیده می دارم. و پس از ولادت موسی به پاسبانان گفت پاره خونی بیش نبود. خدا به مادر موسی وحی کرد که تابوتی بساز سپس پسرت را در آن بگذار و شب او را ببر و در نیل مصر انداز مادر موسی چنین کرد و بادی وزید و آن را به کنار دریا انداخت.پس زن فرعون (آسیه ) تابوت را دید نزدیک رفت وآن را گرفت و چون تابوت را گشود و موسی را دید بی اختیار محبتش را در دل گرفت واز فرعون خواست که موسی را به فرزندی بگیرند.آنگاه برای او شیر دهی خواست و موسی پستان دایه ها را نگرفت تا آنکه مادرش رسید و پستانش را مکید و به خوبی رشد کرد.چنانکه در کمتر زمانی از کودکان همزاد خویش پیش رفت.یوسف بنی اسرائیل را گفته بود که شما پیوسته در شکنجه خواهید بود تا آنکه پسر پیچیده موی موسی بن عمران برسد و چون روزگار سختی بر بنی اسرائیل دراز شد نزد پیری از خود رفتند پس به آنها گفت اکنون خواهد رسید .در این سخن بودند که موسی بر سر آنها ایستاد .پیر مرد او را دید و با نشانی شناخت و نام او را پرسید.گفت موسی پرسید فرزند که ؟ گفت عمران. پس پیر مرد و دیگران بر خواستند و دست و پای موسی را بوسه دادند و شیعه موسی شدند.روزی موسی به یکی از شهرهای مصر رفت.ناگاه مردی از پیروان خود را با مردی از آن فرعون در جنگ و نزاع دید .موسی مشتی بر مرد فرعونی نواخت و او را کشت. فرعون وآل فرعون آگاه شده در پی گشتن موسی بر آمدند .موسی دانست و تنها به راه خود رفت تا به مداین رسید ومزدور شعیب پیغمبر گشت بر اینکه یکی از دو دخترش را همسر او گرداند.پس چون موسی کار مزدوری را به انجام رسانید با زنش بسوی بیت المقدس روان گشت.آنگونه که خدای متعال قصه اش در قرآن کریم آورده است. هنگامیکه موسی به راه خود می رفت آتشی را دید. پس همسر خود را گذاشت و به سوی آتش روی آورد و چون نزدیک آن رسید درختی دید که سر تا پا شعله ور است و چون باز نزدیک شد واپس رفت وترسید و سخت هراسان گشت پس خدایش بانک داد(ای موسی بیم ودار که توای از ایمن شدگان) پس موسی از ترس و هراس آسوده گشت و خدایش فرمود عصایت را بینداز. عصا را انداخت و ناگهان ماری مانند تنه درخت خرما شد. خدا فرمود تا آن را گرفت و دیگر بار عصا گردید. آنگاه خدای متعال به سوی فرعونش فرستاد و او را فرمود تا نزد فرعون رود و بعبادت خدایش بخواند.موسی گفت .خدایا بازوی مرا به برادرم هارون قوی گردان چون کسی از آنها را کشته ام می ترسم که مرا بکشند.خداوند فرمود چنان کردم خود و برادرت هارون آیات مرا همراه ببرید .زیرا وقت آن رسیده است که قوم بنی اسرائیل را از اسارت و بردگی آزاد سازم. موسی زنش(صفورا) را به خانه پدرش شعیب باز گرداندو به اتفاق برادرش هارون راهی کاخ فرعون مصر شد. موسی در حالیکه جبه ای از پشم پوشیده وریسمانی از لیف بر کمر بسته بود. پس از آنکه نگهبانان درها را گشودند وارد کاخ فرعون شد و خطاب به او گفت: منم رسول یگانه آفرینش هستی مرا نزد تو فرستاد تا ایمان آوری و بنی اسزائیل را از اسارت و بردگی آزاد سازی. در حالیکه گفته های موسی بر فرعون بسیار گران آمد گفت ؟ ای موسی اگر دلیلی برای صدق گفتار خود داری بیاور .موسی عصای خود را بیفکند .بناگاه ازدهایی پدیدار شد.همانگاه دست از جیب خود در آورد که بینندگان را آفتابی تابان پدیدار گشت .گروهی از فرعونیان گفتند این شخص جادوگر ماهر و داناست. سپس فرعونیان گفتند .موسی قصد دارد که شما را از سر زمین خود بیرون کندو اکنون در کار او چه دستور می دهی؟ وپس از مشاوره گفتند. موسی و برادرش هارون را نگه دار و اشخاصی را به شهرها بفرست تا ساحران زبر دست و دانا را به حضوذ تو فرا خوانند. فرعون این رای را پسندید و دستور داد تا ساحران را از شهرها احضار کنند.عده بسیاری از ساحران به حضور فرعون گرد آمدند و به فرعون گفتند اگر ما بر موسی غالب شویم یقینا ما را اجر و مزدی شایان خواهد بود. فرعون پاسخ داد بلی علاوه بر آن نزد من از مقربان خواهید بود .ساحران به موسی گفتند: مختاری که اول عصای خودت را بیفکنی یا آنکه ما بساط سحر خویش بیندازیم .موسی گفت اول شما یساط سحر خویش بیفکنید چون ساحران بساط خود انداختند و به جادوگری چشم خلق بستند.مردم سخت هراسان شدند.آنگاه موسی وحی رسید که عصای خود بیفکن. چون عصایش انداخت هرچه ساحران بافته بودند همه را بلعید. چنانکه به ظهور آن معجزه حق ثابت شد و اعمال ساحران همه باطل گردید.ساحران در مقابل قدرت کردگار به سجده افتادند و به خدای آفریننده جهان هستی و فرستاده او موس (ع) و برادرش هارون ایمان آوردند. فرعون در حالیکه سخت برآشفته بود خطاب به ساحران گفت چگونه پیش از دستور من به او ایمان آوردید. شما بدینگونه حیله کرده اید که مردم این شهر را از شهر بیرون کنید ولی خواهید دانست که شما را چگونه کیفر می دهم. دست و پای شما را بریده همه را بدار خواهو آویخت. گفتند ما از مرگ هراسی نداریم زیرا به سوی خدای خود باز می گردیم. کینه و انتقام تو از ما به جرم آنست که ما به آیات خدا و رسول او ایمان آورده ایم. بار خدایا به ما صبر و شکیبایی ده و ما را در حلیکه تسلیم به رضای توایم بمیران.جمعی از سران قوم به فرعون گفتن آیا موسی و قومش را رها می کنی تا در این سر زمین فساد کنند و تو و خدایان تورا رها کنند؟فرعون گفت به زودی سزای عمل آنها را می دهم پسرانشان را کشته و زنانشان را زنده گذارده و در رنج و عذاب به اسارت نگاه می دارم . ما بر آنها غالب و مقتدریم. موسی به قوم خود گفت از خدا یاری خواهید و صبر کنید زیرا ملک خداست و او به هر کس از بندگان که خواهد واگذارد. و مطمئن باشید که پیروزی عاقبت مخصوص اهل تقوا است. قوم موسی گفتند ما هم پیش از آمدن تو به رسالت و هم بعد از آن در هر دو زمان در رنج و شکنجه دشمن بوده ایم. موسی گفت غم مخورید امید است که خدا دشمن شما را هلاک گرداند و شما را در زمین جانشین او کند آنگاه در مقام امتحان بنگرد تا شما چه خواهی کرد. سپس گفت خدای من به احوال رسولیکه از جانب خود به هدایت خلق فرستاده داناتر است ومی داند که کدامیک عاقت خوش در دار عقبا خواهیم داشت و محققا بدانید که ستمکاران عالم  هرگز فلاح و رستگاری نخواهند یافت.پس از آن به خواست خداوند بلایای مانند حمله غوکها و سوسک و شپشک و ملخ و مردن دوشیزگان سپاه فرعون را فرا گرفت.آنگاه فرعون به موسی گفت اگر این بلایا را از ما دور سازی به تو ایمان می آوریم وبنی اسرائیل را به تو وا می گذاریم.خداوند عذاب و بلایا را از آنها دور ساخت. اما ایمان نیاوردند.پس به یاری خداوند موسی قوم بنی اسرائیل که تعدادشان بالغ بر ۶۰۰ هزار نفر بودند.  را به سوی رود نیل بیرون برد .آنگه فرعون با لشکریانش که بالغ بر یک ملیون بودند به تعقیب آنان پرداختند . به امر الهی دریای نیل شکافته شد و موسی (ع) با لشکرش به هدایت جبرئیل (ع)که براسب جوان و ماده ای سوار بود و در عقب سپاه حرکت می کرد به دریا زدند و فرعون نیز سوار بر اسب دراز دمی بودکه اسبش به هوای اسب ماده سیاه موسی را تعقیب می کرد لشکر فرعونیان را به دنبال خودش به داخل نیل کشاند دری از دو طرف به هم آمد و همه فرعونیان را در خود غرق ساخت در حالیکه موسی و قوم بنی اسرائیل از نیل گذشته بودند و در محل تیه در بیابان فرود آمده بودند.پس از آن قوم بنی اسرائیل برای رسیدن به سرزمین وحی موسی (ع) را تحت فشارهای شدید قرار دادند آنگاه خداوند به موسی وحی فرمودو تا چهل سال سر زمین مقدس را بر آنها حرام گردانید آنها در بیابان اقامت نمودند .تشنگی زندگی را برآنها بسیار دشوار ساخت. خداوند وحی فرمود تا موسی (ع) عصای خود را برسنگ زند موسی با عصبانیت عصای خود را بر سنگ زد دوازده چشمه جوشان روان شد.خداوند وحی فرمود یا موسی پیش از آنکه نام مرا ببری عصای خود را برسنگ زدی. تو نیز از بیابان بیرون نخواهی رفت.واو را فرمود (قبت الزمان) را در بیابان بساز و هیکل (معبد) را در آن قرار ده و تابوت سکینه (آرامش) را در هیکل بگذار و به جز هارون کسی وارد‌آن نشود. موسی (ع) امر الهی را اجرا کرد . وهارون نیز طبق وحی الهی تنها به داخل قبه می رفت و خداوند را سجده می کرد.تا آنکه ابری بر قبه خیمه زد و از آن جدا نمی شد.پس یر موسی وحی نازل شد بنی اسرائیل گاو و گوسفند سالم قربانی کنند.و قربانی از هر نوع که باشد فقط بر فرزندان هارون حلال و بر دیگران حرام است.پس از چندی که مراسم قربانی به عمل آمد. خدای عز وجل به موسی وحی فرمود که ده آیه را در دو لوح زبرجد بنویسد:من هستم یهوه خدای تو که تو را از زمین مصر از خانه بندگی بیرون آوردم.تو را به حضور من خدایان دیگر نباشند.روز سبت (شنبه) را نگاه دار و آن را تقدیس نما . پدر و مادر خود را حرمت دار تا روزهایت دراز شود .قتل مکن . زنا مکن. و بر همسایه خود شهادت دروغ مده. بر زن همسایه ات طمع مورز و به خانه همسایه ات (وبه مزرعه او) و به غلامش و گنیزش و گاوش و الاغش و به هر چه از آن همسایه تو باشد طمع مکن..... پس از آن موسی (ع) به کوه طور (سینا) رفت و تا چهل روز در آنجا تورات را نوشت.بنی اسرائیل از باز گشت او نا امید شدند و به هارون گفتند موسی رفت و باز نخواهد گشت. پس به گوساله پرستی روی آوردند. خداوند خواست نابودشان سازد ولی موسی با تضرع از پیشگاه خداوند بخشش آنان را خواستار شد آنگاه از کوه طور فرود آمد و چون بنی اسرائیل را بر گرد گوساله دید سخت غضبناک شد و مجسمه گوساله ای را که بنی اسرائیل بر گردش جمع شده ومی پرسیدند شکست و آن را سایید و چون خاک نرم کرده در آب ریخت. سپس به جوانان وفادار خود گفت از کسانی که به گوساله پرستی روی آورند هر که را توانستید بکشید سپس فرمان داد تا بنی اسرائیل را سر شماری کنند ششصد و سه هزار و پانصد و پنجاه نفر از ۲۰تا۶۰ سال نتیجه سر شماری بود. آنگاه به هر سبط فرماندهی برگماشت.خداوند چهل سال بعد از ماندن بنی اسرائیل در بیابان تیه به موسی وحی فرمود هارون را به سوی خود می برم او را برفراز کوه ببر تا فرشتگان قبضه اش نمایند.موسی او رابا پسرش (الیعازر) بر بالای کوه برد. تختی با جامه های پاکیزه مهیا بود .موسی به هارون گفت جامه ها را بپوش تا با خداوند کریم دیدار کنی.جامه ها را پوشید و بر تخت خوابید و مرد. موسی براو نماز خواند هارون ۱۲۳ سال عمر کرد وچهار پسر داشت.بعد از آن موسی (ع) یوشع بن نون احضار نمود و به او گفت برای هدایت بنی اسرائیل یه سر زمین بنی کنعان که خداوند به آنان ارث داده است تو را هادی قرار می دهم. برای اجرای این امر خداوند بزرگ را در نظر داشته باش و به فرمود های او در تورات عمل کن.سپس برای  آنان دعای برکت کرد .خداوند شریعت و احکام ووصایای موسی را کامل ساخت و در سن ۱۲۰ سالگی جان موسی را بگرفت و موسی پیش از وفات به یوشع وصیت کرده بود که بنی اسرائیل را به سر زمین مقدس ببرد تا در آنجا زیست کنند و به شریعتی که بر آنها واجب است عمل نمایند موسی را در صحرایی در زمین موآب دفن کردند و تا به امروز گور او شناخته نشده است.مصادر قرآن کریم سوره طه آیات ۳۷تا۳۹و سوره قصص آیات ۷و۱۲و۱۳و۱۴و۲۸و سوره اعراف آیات۸۵تا۹۳ و سوره هود و شعراو عنکبوت و نمل و تاریخ یعقوبی ج۱ ص ۳۴و۳۵وتاریخ ابن خلدون ج۱ ص۸۹و۹۰و منطق الطیر ص۱۶۶.

فضائل ماه مبارک رمضان

 

شروع ماه مبارک رمضان بر همه مومنان مبارک

« «از ابوهریره رضی الله عنه روایت شده است که «رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرمود: ماه مبارک رمضان بر شما وارد شد، خداوند عزوجل روزه آن ماه را بر شما فرض کرده است، و در آن ماه درهای آسمان باز می شود، و درهای جهنم نیز بسته خواهند شد، و در این ماه شیاطین سرکش و یاغی به بند کشیده می شوند، و در آن شبی است که از هزار ماه بهتر است، هرکس نیکی های آن را از دست بدهد به حقیقت (فضیلت ماه) را از دست داده است.». ».(نسائی ۴/۱۲۹، و در صحیح الترغیب ۱/۴۹۰٫)

 مصادر سایت روستای دیرستان

تبریک به قدوم ماه رمضان

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان وماه نزول قرآن وماه خیر و برکت و غفران به همه مسلمانان به ویژه روزه داران عزیزجزیره  قشم و باالاخص روزه داران دیرستان محترم تبریک عرض میکنم.(مبروک علیکم الشهر)

زندگانی لوط (ع)

لوط پسر هاران و هاران پسر تارح بود هاران در زمان حیات پدرش دنیا را وداع گفت و از او پسرش لوط بر جای ماند که پسر برادر حضرت ابراهیم (ع) است.او از کلدانیان و در بین النهرین زندگی می کرد.او از اولین افرادی بود که به ابراهیم (ع) ایمان آورد.پس از آنکه به فرمان خداوند کریم ابراهیم (ع) ازآتش نجات یافت وبا زنش ساره به سر زمین مصر هدایت گردید لوط(ع) نیز به همراه آنان رهسپار آنجا گردید واز خیر و برکت خداوند هر دو دارای اموال و حشم و مواشی فراوان شدند.چون در بین چوپانان بر سر چراگاهها و چشمه سارها مدام نزاع در می گرفت.ابراهیم (ع) ازلوط خواست تاهرجای دیگر را که مناسب دانست برای اقامت انتخاب کند لوط (ع)به سوی بلاد اردن یا به قولی فلسطین حرکت کردودر آنجا اقامت نمود.تورات آن قصبات را سئوم نامیده است و مجموع آنها به گفته یعقوبی هفت قریه بوده است.خداوند تبارک و تعالی در قرآن کریم آن مجموعه را موئتفکات خوانده است.که در برگیرنده آن آبادیها و مردمان و اطراف آن نواحی بوده است.آنها اکثرا بت پرست بودند و به عمل ناشایست لواط می پرداختند. واین عمل در بین آنان چنان رواج یافته بود که علنا در بین انظار و مجالس عمومی صورت می گرفت و رفته رفته جزو رسومات آنان قرار گرفته بود.وآنچنان بدان مبتلا شده بودند که زنان به کلی از یاد رفته بودند.وبدینگونه لوط (ع) برای هدایت و به خواست حق تعالی به سوی آنها روانه شد. اما تلاشهای او برای هدایت آنها موثر واقع نشدو مردمان آن نواحی همچنان مرتکب اعمال فواحش می شدند. چنانکه هر مرد پس از آمیزش پسرک را به تازیانه می بست و مزد عمل نابکار خود را طلب می نمود.آنها دو امیر داشتند به نامهای(شقی)و (شقرونی) که به امر رکیک حکم می دادند. ابلیس به صورت پسری زیبا آن نابکاران را گمراه کرده بود. تا اینکه خشم خداوند برآنها فرود آمد .فرشتگان به فرمان حق تعالی در سوره های حجر و هود قرآن کریم پس از آنکه بر ابراهیم (ع)فرود آمدند .ابراهیم بیمناک پرسید ای رسولان حق بفرمائید که به چه کار مبعوث شده اید؟فرشتگان پاسخ دادند که ما رابر هلاک قومی زشتکار فرستاده اند که همانا قوم لوط است.چون ابراهیم یسیار رئوف و بردبار بود به درگاه خداوند بزرگ دست به دعا و تضرع بر داشت و از آنان طلب بخشش و آمرزش خواست.اما خطاب شد ای ابراهیم از این خواهش در گذر که هنگام قهر الهی براین قوم فرا رسیده و برای آنها عذابی که حتمی است و باز گشت ندارد تعیین شده. پس ابراهیم گفت لوط در آنجا ساکن است. پاسخ دادند او وخانواده اش را غیر از همسرش نجات خواهیم دادآنگاه سحرگاهان به خانه لوط رفتند.زنش آتش برافروخت قوم نابکار به خانه او ریختند و مهمانان اورا طلب نمودند. لوط (ع) مضطرب و نگران بدانها گفت:ای قوم دختران من پاکیزه ترند برای شما از خدا بترسید مرا رسوا مکنید.مرا نزد مهمانانم خجالت زده نکنید اما آنها اصرار ورزیدند و پا فشاری نمودند آنگاه فرشتگان آنها را پس زدند و پس از آنکه نابینایشان ساختند به لوط گفتند هیچ نگران مباش. نابودشان خواهیم کرد گفت چه وقت ؟گفتند بوقت صبح. سپس به او گفتند؛با خانواده ات شب روی کن به سوی بالع که قصبه ایست امن برای شما.اما زوجه اش در بین راه به خلاف امر الهی به عقب نگریست و به ستونی از نمک مبدل گشت.به گفته طبری جبرئیل علیه السلام به کنار آن شهرها بیرون رفت و پر به زمین فرو برد و از قعر زمین برداشت و به هوا بردوزیر وزیرکرد. وهمه هلاک شدندابراهیم (ع)به جبرئیل گفت حال ایشان چه باشد گفت همچنین روند تا به هفتم طبقه زمین و هیچ جا قرار نگیرند تا به دوزخ رسند. و فردای قیامت فزع در دوزخ ظاهر شود ابرهیم و لوط به عبادت ایستادند .از آن پس لوط از صوغر انتقال نمود و در کوهستان موآب سکونت گزید که آن زمین به دو نسل وی که موآبیان و عمونیان باشند داده شد.مصادر قرآن کریم سوره عنکبوت آیه ۲۵وسوره توبه آیه۶۹وسوره ذاریات آیات۲۳و۳۷وتاریخ ابن خلدون ج۱ ص۳۲وترجمه طبری ج۳ ص۸۵۸و داستان پیامبران جلد اول ص۴۸۵.